سلام بابا جون،
چطوری؟ خوبی؟ دیشب دوباره به خوابم آمدی، آرام و زیبا، همانطور که همیشه بودی. چقدر خوشتیپ بودی، با آن نگاه گرم و مهربانات که دنیا را برایم روشن میکرد.
حیف... حیف که نمیتوانم طاقت بیاورم و در خواب بمانم، تا بیشتر کنارت باشم، تا بیشتر با تو حرف بزنم. هر بار که میرَوی، دنیا برایم کمی سردتر میشود. اما میدانم که تو همیشه در قلبم هستی، حتی اگر چشمهایم تو را نبیند.
بابا جون، دلم برایت تنگ شده... بیا باز هم به خوابم سر بزن.
برچسب:
نویسنده: امیر حسنی
برچسب:
نویسنده: امیر حسنی
برچسب:
نویسنده: امیر حسنی
بابا، دیروز ماشینت را در خیابان دیدم... انگار که تو بودی، ولی نبودی.
همان شب، به خوابم آمدی. این روزها کمتر به سراغم میآیی، انگار با من قهر کردهای. آیا از من چیزی در دلت مانده؟ آیا دلتنگم نیستی؟ من هنوز همانم، همانی که همیشه به تو فکر میکند و با خاطراتت آرام میگیرد. بیا بیشتر به خوابم سر بزن، بابا جون. دلتنگ دیدارت هستم.
برچسب:
نویسنده: امیر حسنی
سلام بابا جان،
فکر میکنم هنوز یادت هست که من چه چیزهایی را دوست دارم. دیشب در خواب، مرا سوار هواپیما کردی و با هم به پرواز درآمدیم. دور دنیا گشتیم، با هم سلفی گرفتیم و خندیدیم. من از تو فیلم گرفتم، همه چیز را ثبت کردم. هرچند همه اش خواب بود، اما آنقدر واضح و واقعی بود که گویی همین الان اتفاق افتاده. دمت گرم، بابا جون. همیشه در خاطرم زندهای.
برچسب:
نویسنده: امیر حسنی
برچسب:
نویسنده: امیر حسنی
چند وقتی بود که سر یک مساله که از زمان بابا باقی مونده بود با این و اون بحث میکردم. ولی هیچکی نمیتونست منو متقاعد کنه چون میدونستم حق بامنه. تا اینکه یک شب تو خواب ماجرارو برای بابا شرح دادم و منو تایید کرد. خیلی واضح بهم گفت حق با توست
برچسب:
نویسنده: امیر حسنی
برچسب:
نویسنده: امیر حسنی