سلام بابا جون،
چطوری؟ خوبی؟ دیشب دوباره به خوابم آمدی، آرام و زیبا، همانطور که همیشه بودی. چقدر خوشتیپ بودی، با آن نگاه گرم و مهربانات که دنیا را برایم روشن میکرد.
حیف... حیف که نمیتوانم طاقت بیاورم و در خواب بمانم، تا بیشتر کنارت باشم، تا بیشتر با تو حرف بزنم. هر بار که میرَوی، دنیا برایم کمی سردتر میشود. اما میدانم که تو همیشه در قلبم هستی، حتی اگر چشمهایم تو را نبیند.
بابا جون، دلم برایت تنگ شده... بیا باز هم به خوابم سر بزن.
برچسب:
نویسنده: امیر حسنی