بابا روزای آخر یه شکل دیگه شده بود.
کم حرف تر از همیشه.
خیلی فکر میکرد ...
بعدا فهمیدم بهش الهام شده بود که روزای آخرشه...
یک خوابی چیزی دیده بود..
با تمام دوستاش از اول زندگیش تا تهش احوالپرسی کرده بود ...
یکسره دوستاش بهش زنگ میزدن آخرای شب که میومد خونه..
خیلی غم انگیز بود...
انگار داشتن با هم خدافظی میکردن...
رو دوستاش خیلی حساب باز میکرد..
خیلی دوستشون داشت...
اونا هم تا همین در روز جاری یادش میکنن و به منم میگن...
حتی دلشون برای بابام که تنگ میشه بمن زنگ مبزنن..
اینش سخته...
روحت شاد رفیق صمیمی
برچسب:
نویسنده: امیر حسنی