طاقت
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 8:15
سلام بابا جون، چطوری؟ خوبی؟ دیشب دوباره به خوابم آمدی، آرام و زیبا، همانطور که همیشه بودی. چقدر خوشتیپ بودی، با آن نگاه گرم و مهربانات که دنیا را برایم روشن میکرد. حیف... حیف که نمیتوانم طاقت بیاورم و در خواب بمانم، تا بیشتر کنارت باشم، تا بیشتر با تو حرف بزنم. هر بار که میرَوی، دنیا برایم کمی ...
اولین سوره
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 8:15
سلام بابا جون، اولین قرآنمان را تهیهیم، زیبا و مقدس، مثل یاد تو. قرار شد اولین یاسین را برای تو بخوانم، برای آرامشی که همیشه در وجودت بود. آن شب، تو به خوابم آمدی، آرام و مهربان، مثل همیشه. پندی به من دادی، ساده اما عمیق: "هیچ چیزت را به هیچ کس نگو..." حرفهایت را در قلبم نگه میدارم، مثل گنجی پنها...
برگرد
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 8:15
بابا جون، برگرد... بیا تا دوباره با هم زندگی را از نو بسازیم، بیا تا این بار، حرف مردم را به باد فراموشی بسپاریم، بیا تا نگران هیچ چیز نباشیم، بیا تا دنیا را فقط با تو زیبا ببینم. بابا جون، اگر بازگردی، هیچ چیزی جز تو در این دنیا برایم معنا نخواهد داشت. اگر کنارم باشی، فقط میخندیم، فقط در آغوشت آرا...
ماشینت
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 8:15
ماشینت بابا، دیروز ماشینت را در خیابان دیدم... انگار که تو بودی، ولی نبودی. همان شب، به خوابم آمدی. این روزها کمتر به سراغم میآیی، انگار با من قهر کردهای. آیا از من چیزی در دلت مانده؟ آیا دلتنگم نیستی؟ من هنوز همانم، همانی که همیشه به تو فکر میکند و با خاطراتت آرام میگیرد. بیا بیشتر به خوابم سر ...
پرواز با تو
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 8:15
پرواز با تو سلام بابا جان، فکر میکنم هنوز یادت هست که من چه چیزهایی را دوست دارم. دیشب در خواب، مرا سوار هواپیما کردی و با هم به پرواز درآمدیم. دور دنیا گشتیم، با هم سلفی گرفتیم و خندیدیم. من از تو فیلم گرفتم، همه چیز را ثبت کردم. هرچند همه اش خواب بود، اما آنقدر واضح و واقعی بود که گویی همین الان ا...
روزای آخر
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 8:15
بابا روزای آخر یه شکل دیگه شده بود.کم حرف تر از همیشه.خیلی فکر میکرد ...بعدا فهمیدم بهش الهام شده بود که روزای آخرشه...یک خوابی چیزی دیده بود..با تمام دوستاش از اول زندگیش تا تهش احوالپرسی کرده بود ...یکسره دوستاش بهش زنگ میزدن آخرای شب که میومد خونه..خیلی غم انگیز بود...انگار داشتن با هم خدافظی میک...
با بابا مشورت کردم
-
تاریخ: 1401/10/20 ساعت: 19:44
چند وقتی بود که سر یک مساله که از زمان بابا باقی مونده بود با این و اون بحث میکردم. ولی هیچکی نمیتونست منو متقاعد کنه چون میدونستم حق بامنه. تا اینکه یک شب تو خواب ماجرارو برای بابا شرح دادم و منو تایید کرد. خیلی واضح بهم گفت حق با توست + نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 10:34 توسط پژ ما...
فال بابا
-
تاریخ: 1401/10/20 ساعت: 19:44
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه زدندساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتبا من راه نشین باده مستانه زدندآسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعه کار به نام من دیوانه زدندجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندشکر ایزد که میان من و او صلح افتادصوفیان رقص کنان ساغر شک...
-
تاریخ: 1401/10/20 ساعت: 19:44
سلام بابا جونچطوری؟ خوبی؟ بابا جون دیشب اومدی تو خوابم. چقدر خوشتیپ بودیحیفحیف که نمیتونم طاقت بیارم و از خواب نپرم و همینجوری باهات حرف بزنم... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۱ ساعت 23:40 توسط پژ مان | Adblock test (Why?)